این روزها

3

به سختی از خواب عصرگاهی جدا شدم و به کندی پوشیدم و دفترچه و کاغذهای پزشکیم را برداشتم و به همسر گفتم آماده ام. تقریبا ساعت 6 بود که رسیدیم.

همسر گفت که قبل از ورود به اتاق دکتر زنگ بزن که تا برسم کارت تمام شده باشد و برگشت که گل دختر را از این کلاس، به آن یکی کلاسش ببرد.

برخلاف انتظارم مطب تقریبا خالی بود. گویا هوای شرجی این روزها همه را مثل من گیج و کند کرده. 

زود به اتاق ماما حواله شدم. و مذاکره و ثبت فشار خون و قد و وزن، و گوش کردن به صدای قلب نی نی، به موازات پاسخ دادن به سایر مادرها و تلفن و محاسبه با ماشین حساب و زدن کرم دست(!) و گپ و گفت و غیره، انجام شد. 

یک دخترجوان که تازه اول بارداریش بود، با مادرش توی اتاق آمدند. ماما گفت مادربزرگ جوان بیرون برود که اتاق شلوغ نشود. رفت و زود دوباره آمد و کنار دخترش نشست و مثل اینکه در صف نان و ماست باشد، چانه میزد که زودتر نوبت دخترش بشود و اینکه طفلک هیچی نمی تواند بخورد و... داد میزد که نوه اولی است. 

از آنجا که پاقدم من خیر است، بعد از ورودم  مطب شلوغ شد. دی: سروصدای زیادی از بیرون می آمد و هر چند دقیقه یکبار منشی، ماما را صدا میزد. سرانجام گفت: خانم احمدی بیا لطفا. اینها کارشان ضروری است. بیا ببین چه میگویند. 

پشت سر خانم احمدی من هم بیرون آمدم. مردی درشت هیکل و قدبلند جلوی در ورودی ایستاده بود. منشی گفت: این آقا خانمش مریضه. میخوان چیزی به شما بگن که تو جمع رویشان نمیشه. برو خودت ببین چی میگن. 

فرصت نشد روی صندلی سالن انتظار بنشینم یا به همسر زنگ بزنم، منشی گفت برو تو اتاق دکتر. 

نفر قبل از من یک دختر جوان بود. و قبل از او یک خانم باردار نه چندان جوان. سبزه و درشت هیکل و چاق. دختر چهار ساله ای هم روی صندلی روبه رویش نشسته بود. سبزه با موهای فرفری مشکی که دوگوشی بسته بود با پیراهن نخی سفید و آبی. و بطری آب توی دستش. هر چه مادرش گفت بیا پیش من، این خانم (من) بنشیند، دخترک بلند نشد. 

دکتر همانطور که می نوشت، اسم دختربچه را پرسید. مادرش گفت اسم این یکی را باکلاس نهادیم. قبلیا اسمهای امام پیغمبری داشتن، این را نهادیم آرمیتا. 

تو راهی را هم باباش گفت علی، گفتم نه...

منشی لای در آمد و برگه هایی را به دکتر نشان داد و معلوم شد که حرف آن آقای پرسر و صدا چی بوده: خانم دکتر، این آقا میگه خانمم مشکل عصبی روانی داره. امکانش هست سزارین بشه؟ 

دکتر نگاهی کرد و گفت: این که بچه اولش هم طبیعی بوده، نمیشه.

الان دیگه شکم اول رو هم اجازه نمیدن سزارین بشه.

منشی گفت: خب تکلیفشون چیه؟ میخواد بره یه دکتر دیگه.

دکتر گفت: من که سزارینش نمیکنم. بره یه دکتر دیگه. ولی هیچ کس این کار رو نمیکنه. برای دکتر دردسر داره. قانونه که باید همه زایمانها طبیعی باشه. دکتر باید جواب پس بده که چرا سزارین کرده...

تعجب کردم. واقعا زایمان طبیعی قانون شده؟ چه خوب!

یکی از خانمهایی که توی اتاق بود گفت: آره بابا، طبیعی که بهتره. پولش زیادی کرده یا درد اضافی دلش میخواد که سزارین بشه؟ 

این خانم با چهار پنج تا الگوی طلا تو دست راست و انگشتر و یک دستبند طلای خیلی قطور تو دست چپ، تازه از اتاق معاینه آمده بود و جای مامان آرمیتا نشسته بود.

منشی رفت و حرفها به سمت اقتصاد و سیاست کشیده شد و اینکه کی به این رییس جمهور رای داده یا نداده. و اینکه اگر آن یکی رییس جمهور میشد یا اگر فلانی در استخر غرق نشده بود چقدر اوضاع فرق میکرد و در این رابطه نظر خانم طلا این بود که احتمالا کشتنش! والا اگر به خودش بود بیست سال دیگه هم عمر میکرد! 

باز دوباره منشی آمد و گفت خانم دکتر، این خانم آمده، درد شدید داره.

خانم، زن جوانی بود عصبانی، برگه ای را روی میز دکتر گذاشت. دکتر نگاهی کرد و گفت این مشکلی نداره. خوبه.

خانم گفت نه. من الان دو هفته اس درد دارم. شبها خواب ندارم.

دکتر گفته بارداری خارج از رحمه.

چرا شما من رو فرستادید دنبال آزمایش و فلان؟ 

دکتر سعی میکرد با لحنی جدی جوابش رو بده و ردش کنه. طبیعتا نگران آبروی پزشکیش در نظر بیمارانش هم بود. هی میگفت: بارداری خارج از رحمت به من ربطی نداره. تو با شکایت دیگه ای پیش من اومدی.

خانم جوان میگفت: چرا یه کاری کردید که این همه پول بدم؟ چهل تومن اینجا، پنجاه تومن اونجا، پول آزمایش، پاپ اسمیر... چرا یه دکتر دیگه با یه سونو فهمید مشکل من چیه، شما نفهمیدید؟ حالا من باید برم اتاق عمل...

از خشم و درد لبهاش می لرزید.

دکتر گفت: می تونی بری بیمارستان فلان یا بهمان(دولتی). خانمه گفت: حالا باید برم زیر دست دانشجوها؟ که معلوم نباشه چه بلایی سرم بیارن؟ با اینکه تازه شکم اولمه... 

دکتر گفت می تونی بیای بیمارستان بیسار.(خصوصی) ولی هزینه داره. 

خانمه گفت پول ندارم. یه ریال ندارم. با این دردم تا اینجا پیاده اومدم...

دکتر گفت کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم.

خانمه عصبانی تر شد و در حال بیرون رفتن گفت بله به شما ربطی نداره. این بیمارا همه موش آزمایشگاهیتون هستن...

دکتر، گویا برای دفاع از آبروی شغلیش، به ما توضیح میداد:

سه هفته پیش اومد اینجا. هیچ خبری از بارداری نبوده. شکایتش چیز دیگری بود. معاینه ش کردم. آزمایش نوشتم. که مشکلی نداشت. هفته بعد اومد که پریودش عقب افتاده. گفتم احتمالا بارداری هست. تازه اول اول بارداریش بود...

ما که توی اتاق بودیم گفتیم بیشتر بخاطر بی پولی عصبانی بود. 

و دوباره حرفها اقتصادی شد...

که دلار امروز شده پانزده هزار و دویست تومن... و بیچاره آنهایی که الان میخوان ازدواج کنند یا مهریه بدهند...

خانم دکتر گفت: البته الان دیگه بعضی ها طلا نمی خرند. دانشجوهای من یه سرویس بدلی گذاشتند جلوم و گفتند قشنگه؟ گفتم قشنگه ولی حیف بدلیه. گفتند ئه، چطور فهمیدی؟ گفتم خب با این سن و سال دیگه فرق طلا و بدل رو باید بفهمم دیگه.

اما خودشون گفتن که با همین سرویس بدلی، پنج نفر عروسی کردن. پول روی هم گذاشتن و این رو با یه لباس عروس خریدن. هر پنج تاشون پوشیدن. من که خیلی از کارشون خوشم اومد. 

بعد هم حکایتی دیگر گفت از یکی از کارکنان بیمارستان که پولش به خرید مرغ نرسیده و ناچار شده به جایش پای مرغ بخرد و به خانه ببرد. و دلش خیلی سوخته بود برایش...

دکتر به خانم طلا گفت آزمایش چکاپ کامل میخوای بنویسم یا فقط همین مورد رو؟ خانم طلا گفت: نه کامل بنویس. مشکلی نیست. خندید و خنده اش رنگ بی خیالی پولدارانه ای داشت.

این بار بحث گرانی دارو و آمپولهای شیمی درمانی که قیمتش دانه ای دوازده میلیون تومن شده. 

خانم طلا گفت پدرش سرطان گرفته و بعد از عمل حالش خوب بوده، اما با شیمی درمانی نابود شد... آلزایمر گرفت و حواس پرتی و غیره... نتیجه اینکه برادرهاش گفتند پولشو داریم. اما چرا بیچاره پیرمرد را اذیت کنیم؟ 

اینطوری که با شیمی درمانی زودتر می میره.

دکتر هم تایید کرد که شیمی درمانی خیلی عوارض دارد. و گفت چند وقت قبل به یکی از بیمارانم که سرطان سینه داشت گفتم من پولش رو دارم. ولی اگر همین بیماری تو رو داشتم، شیمی درمانی نمی کردم. از بس که عارضه داره و خود شیمی درمانی آدم رو میکشه... 

این حرفها را که دکتر میزد من به یاد مادرم می افتادم که چه ها کشید... و اینکه بعد از دو سال هنوز دردها و مشکلات جسمی عجیب و غریبی به سراغش می آید که دکترها می گویند از عوارض شیمی درمانیست...

بالاخره خانم طلا هم رفت و نوبت من رسید که مشکلی نداشتم. جز خشکی و قرمزی و خارش پوست. که دکتر گفت کبدت مشکل خاصی ندارد. فقط چیزهای خنک بخور. مثل خاکشیر و عرق کاسنی و غیره...

گفتم که کاسنی را با شاتره میخورم و عناب را با زرشک می خیسانم. 

گفت شاتره نخور. بچه بیش فعال میشه. و زرشک هم نخور. فشارت پایین میاد. مولتی ویتامین هم فعلا نخور. 

شربت ضدحساسیت و قرص و پماد هم نوشت و گفت برای بچه ضرری ندارند. 

نگفتم که از پرهیز کردن خسته شده ام. و در برابر وسوسهء فلافل و بستنی شکلاتی و شیرینی تسلیم شده ام. خودم میدانم حساسیت پوستم از چیست...


از اتاق بیرون آمدم و توی سالن انتظار نشستم. مادربزرگ جوان با دخترش کنارم نشسته بودند و در عین بی خیالی دختر، مادر هنوز دور دخترش می چرخید و جوش و جلا داشت که برود تو. منشی گفت برید داخل و رفتند. مطب مثل همیشه شلوغ شده بود.


هنوز دو صفحه از کتابم را نخوانده بودم که متوجه تماس بی پاسخ از طرف همسر شدم. این دو بار آخری که با خودم کتاب می برم، هیچ در مطب دکتر معطل نمیشوم. قبلا یک ساعت و بیشتر در اتاق انتظار می ماندم. طوری که یادم هست فینال جام جهانی را کلا در مطب بودم. با شروعش وارد شدم و با پایانش، خارج.


2

نوشتن آرزوها به برآورده شدنشون کمکی می کنه؟ 
دیروز یهویی دلم زیارت کربلا خواست.
 اینطوری که آقای همسر بگه به عنوان کادوی تولد نی نی کوچولو، عید نوروز بریم کربلا. 
میشه یعنی؟ 😌

1

این موقع سال، کشمکش عمه با ما شروع می شد. اوایل ابتدایی بودیم و عمه ته تغاریمان، هنوز مجرد بود. دست ما را میکشید که بیا بنشین دفترت را خط کشی کنیم، یک خط آبی، یک خط قرمز. من فرار میکردم. دفتر رنگی خط کشی شده دوست نداشتم؟ چرا. دفتر همکلاسیها را می دیدم با نقاشی ها و برچسبها و غیره و دلم آب میشد. اما من حوصلهء تزیین کردن نداشتم. 

بعدها گاهی سعی میکردم مثل بقیه با خودکارها و مدادهای رنگی بنویسم و دفترهایم قشنگ و چشم نواز باشند. اما سعیم هیچ وقت طولانی نمیشد. 

در نهایت توی دانشگاه من بودم و یک سررسید و یک خودکار تک رنگ. اگر خودکار آبیم گم یا تمام میشد از دوستان خودکاری قرض میکردم که غالبا رنگی جز آبی داشت، سیاه یا سبز یا قرمز و اینطوری بود که جزوه ام رنگی میشد.


وقتی که بچه ها به دنیای من وارد شدند و من به دنیای بچه ها پا گذاشتم، اهمیت و جذابیت رنگها را برای بچه ها فهمیدم. دنیای من  رنگی تر شد. خیلی رنگی تر. 

بعد با کسی آشنا شدم که هنر تزیین کردن جعبه ها را داشت. از او یاد گرفتم. هم برای کار و هم برای زندگی و خانهء خودم. کشف کردم که زیبایی و رنگارنگی جعبه ها به من اشتیاق نظم دادن و مرتب کردن وسایل را میدهد. 

 هم چنین آدم ها با تزیین کردن، اهمیت و ارزش چیزی را که در نظر خودشان مهم و ارزشمند است، به چشم دیگران می آورند. 


 مدیر گفت کلاس را تزیین کنیم. رشته های باریک و رنگارنگ کاغذها را به یک ریسمان دراز منگنه کردم و یک ریسهء بلند ساختم و از اینطرف تا آنطرف کلاس کشیدم. باد که از پنجره یا کولر می وزید به ریسه ها میخورد و با صدای ملایمی آنها را تکان میداد. 


وقتی نوارهای کاغذی را به هم منگنه می کردم، به رنگهای آنها با دقت نگاه می کردم. خیلی زیبا بودند. از دیدنشان خیلی لذت می بردم. چهار تا نوار کاغذی با رنگهای خیلی ملایم و مهربان کنار هم مرا به شدت به یاد یک نوزاد کوچولو انداخت. انگار که باریکه های کاغذ نبود بلکه یک بچه کوچولوی ناز بود. بوسیدمشان. احمقانه بود ولی نفهمیدم.

چند روز بعد، خانم مدیر گفت که آقای مدیر آمده و کلاس را دیده و گفته این ریسه ها خیلی قشنگند. حرف خانم مدیر را باور کردم، تعریف آقای مدیر را هم. خوشم آمد و لذت بردم و باور کردم.


خیلی ها با خیلی چیزهای رنگارنگتر و گرانبهاتر محیط خودشان را تزیین می کنند و نتیجهء کارشان هم قشنگ تر میشود.

کار من کار خاصی نبود. معمولی بود و ساده. بیش از حد ساده. و ذوق کردن برای یک چیز ساده و معمولی کار احمقانه ای است.

 چرا حرف مدیر را باور کردم؟ می توانست حرفها و تعریفها می توانست صادقانه نباشد. 

آنها سیاستمدار بودند. بعدها فهمیدم. سیاستمدار، تاجر، روانشناس و خیلی خیلی عاقل. می دانید سیاستمدارها چه کار میکنند؟ از چیزی تعریف می کنند که میدانند برای شما اهمیت دارد. حتی اگر در نظر خودشان خیلی هم بی ارزش باشد. زبانی برای چیزی که در نظرشان بی ارزش است، ارزش قائل میشوند، فقط برای اینکه شما را در جناح خودشان نگه دارند.

چرا باور کردم؟ چون خودم آن ریسه ها را دوست داشتم. ساخته بودمشان و ساختن را دوست دارم. برای ساختنشان فکر کرده بودم و آن فکرها را دوست داشتم. چون کارم را حتی با وجود سختی ها دوست داشتم. 

دوست داشتن باعث میشود آدم چیزهایی را باور کند. 

.

حالا دیگر آن روزها گذشته و خیلی دور شده.

اصلا تزیینات مهم نیست. مسئله دوست داشتن چیزهایی است که به تبع خودشان، چیزهای دیگری را دوست داشتنی و باورپذیر و شوق انگیز و لذتبخش می کنند. 

یک چیزی اینجا هست که خراب شده و درست کار نمی کند.

باور کردن و ارزشمند بودن چیزها به سادگی قبل نیست. 

نمیدانم چرا. اما دوست داشتن هر چیزی سخت شده. و زیبایی هر چیزی در حال بی ارزش شدن است.

باز هم اینها خیلی مهم نیست.

 مهم این است که با این حجم دوست نداشتن و لذت نبردن و این احساس بدی که نمیدانم چیست و نمی توانم رویش اسم بگذارم، چه کار کنم. 

مهم این است که قرار است یک نوزاد کوچولو داشته باشم و اگر دوست داشتنش تمام زندگیم را پر نکند، چه کار کنم؟