این روزها

از پنجره نور ملایم عصرگاهی می تابید. و از مستطیل کوچکی بین چارچوب پنجره و دیوارها و نرده ها، تکهء کوچکی از آسمان آبی پیدا بود که ماه سپید در آن دیده می شد. هر چند لحظه، پرواز چلچله ای روی این تصویر خطی میکشید. 

از کوچه صدای سوت کودکی شنیده می شد.

در آغوش من، دخترک سه روزه ام، با تمام هوش و حواسش به روشنایی پنجره خیره مانده بود، گوش میداد. 


لحظه ای از ذهنم گذشت... این تصویر پنجره و ماه و آفتاب عصر و صدای سوت، این را که دخترم با سعی و تقلا می بیند و می شنود، آیا در ذهن خود ثبت می کند؟ این خاطرهء مشترکمان را آیا به یاد خواهد آورد؟ 

چه زمانی؟ (نمیدانم از کجا هفتاد و دو به ذهنم آمد.) هفتاد و دو سال بعد، قطعا من در این جهان نخواهم بود و احتمالا دخترکم پیرزنی هفتاد و دو ساله خواهد بود که چیزی از امروز و این لحظه به یاد ندارد.

ما با هم دیدیم و شنیدیم، اما هیچ گاه دربارهء آن با هم صحبت نخواهیم کرد. هیچ وقت نمی توانم به او بگویم: یادت هست آن روز که از پنجره صدای سوت می آمد و تو به نور نگاه می کردی؟

فکر کردن به گذر زمان آدم را تا مرز دیوانگی می برد... 


  • ۹۷/۰۷/۳۰
  • مینا ...