این روزها

به همسر گفتم لباسهای خردسالی گل دختر را از انباری دربیاورد. پله گذاشت و بالا رفت. کیسهء اول مال شش-هفت سالگی بود. کیسهء دوم مال چهار پنج سالگی، گفتم اینها نیست. یک کیسهء سفید بزرگ بوده. گفت نیست. گفتم پس حتما توی چمدانه. چمدان اولی را درآورد. لباسهای دو سال اول تولدش بود. مثل این بود که در تونل زمان به عقب می رفتیم. ده سال...

نشستم و یکی یکی بیرون آوردم. چه آدمی بودم من. حتی بند کلاه نوزادی که توی بیمارستان سرش کرده بودند، حتی لباسهای رنگ و رو رفته و از قطره آهن لک گرفته را هم نگه داشته بودم. دلم پر از غصه شد. دلم برای نوزاد ده سال قبلم تنگ شد. دلم خیلی تنگ شد برای کودکی فرزندی که الحمدلله در کنار خودم دارم و سالم و تندرست است. روزها و سالهای اول تولد گل دخترم از جلوی چشمم مرور شد و هی دلم تنگ شد. چقدر زود گذشت. چطور اینقدر سریع رفت و از دست رفت...

بعد خواهرشوهر با بچه هایش رسید و من هم بساط آبغوره گیری را جمع کردم و همسر چمدان آخری را درآورد که لباسهای بیرون و مهمانی گل دختر بودند. لباسهایی که فصل پوشیدنشان با قد و بالای گل دختر جور نبوده و نو مانده اند. لباس محلی که عمه برایش دوخت و لباسهایی که خودم برایش دوختم...

 خدا را شکر کار اینقدر هست که به آدم مهلت افسرده شدن و غصه خوردن ندهد. فردا مامان و آبجی می آیند که نوزاد کوچولویم را حمام ببریم. جای مادرشوهرم خالی که همیشه میگفت انشاءالله سال دیگه این موقع بچه ای بغلت باشه. 

من همیشه از نگاه کردن به عکسهای قدیمی خوشم نمی آمد. از دیدنشان لذت نمی بردم و از اینجور نوستالژی بازیها بدم می آمد. چون خاطرات قدیمی یا بد و ناخوشند که تکلیفش معلوم است. یا اینکه خاطرات خوش و خوبند. اما این فکر که روزهای خوش رفته اند و دیگر برنمیگردند، اندوهبارشان میکند. 

در عین حال وقتی لباسهای بچه ات را نگه می داری، خود بخود در حال ایجاد لحظات پر از اشک برای آینده هستی. 

 از بین همهء چیزهای خوب دنیا کودکی بچه هایم را کاش می توانستم نگه دارم.

 این را مادری می نویسد که ده سال پیش در چنین روزهایی با خودش میگفت یعنی این بچه ده روزه میشود؟ چند سال بعدش میگفت آه پس کی این بچه دستشویی رفتن یاد میگیرد؟ و بعدتر برای هزارمین بار: پس این بچه کی می تواند خودش...

خدا را شکر کنیم برای زحمتهای مادر بودن. برای شب بیداری ها، غذا خوراندنها، لباس و پوشک تعویض کردنها، دستشویی های نیمه شبانه... اگر این زحمتها نبود، هیچ مادری از کودکی کودکش دل نمیکند و حتی آرزوی بزرگ شدنش را هم نمی کرد. چه رسد به اینکه خودش به دست خودش، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه، بچه اش را به سمت مستقل شدن و توانا شدن و روی پای خودش ایستادن سوق بدهد.

  • ۹۷/۰۷/۲۷
  • مینا ...

دخترم

نوزاد