این روزها

6

یه لیوان یکبار مصرف از ستون لیوانهای توی دستش برداشتم و او از پارچ شیشه ای عرق کرده، کمی آب خنک ته لیوان ریخت. کمی، در حد یکی دو قاشق. انگار که اینجور آب ریختن برایم عجیب نباشد، گفتم ببخشید تشنه ام. میشه بیشتر بریزید؟ گفت آب تربته. باید به همه برسه. و رفت سراغ نفر کنار دستیم.
 آب را چند بار توی لیوان گرداندم و خوب نگاهش کردم که اندکی کدر و گل آلود بود. و توی ذهنم تکرار کردم: آب تربت... آب تربت... 
بسم الله گفتم و کمی نوشیدم. دوباره نگاهش کردم. فکر کردم برای دخترم هم بگذارم که الان توی اتاق بازی بچه هاست؟ شاید بهشان بدهند. خودم بخورم؟ برای همسر بگذارم؟ چطور خانه ببرم؟ 
خودخواهی غلبه کرد و همه ش را نوشیدم. 
چند دقیقه بعد دوباره خانم با پارچ و لیوانها جلوی من بود. حواسش نبود که بهم آب داده. 
لیوانم را بالا گرفتم و خواهش کردم: میشه کمی هم برای دخترم بدید؟ 
دوباره کمی آب توی لیوان ریخت. بطری آب توی کیفم را خالی کردم و آب تربت را تویش ریختم برای دخترهایم. به اولی دادم که بخورد. و برای دومی نگه داشتم تا وقتی که بیاید...

+ غالبا عزاداری صبح های عاشورا را به مسجد و مراسم مقتل خوانی امام جمعه شهرمان می رفتم. امسال با این شرایط تحمل ازدحام و گرما را نداشتم. 
عاشورا هم در خانه نمیشود ماند. آدم دیوانه میشود. تاسوعا را در خانه مانده بودم و خیلی بد بود. 
این شد که رفتم دو کوچه آن طرفتر، خانه همسایه ای از سادات، مراسم اعمال عاشورا. برای اولین بار. 

  • ۹۷/۰۶/۳۱
  • مینا ...