این روزها

5

از سرمای کولر به گرمای اتاق دیگر فرار کرده بود. دو تا پسر فسقلی اش این طرف و آن طرف لابه لای پتو و ملافه ها پیچیده بودند. این طرف تر خودش خوابیده بود. دست چپش روی شکم و سرش به سمت شانهء چپ خم شده بود. بالش در دست، ایستادم و سیر تماشایش کردم. صورتش آرام و لبهاش بسته بود. چشمانش پشت پلکهای بسته آرام بودند. خواب بود، ولی انگار خودش را به خواب زده بود تا یک نقاشی زیبا از چهره اش در خواب رسم کنند. 

 خوشبختانه نقاش نیستم. ولی خواهرم چه زیباست!

  • ۹۷/۰۶/۲۲
  • مینا ...

از زندگی