این روزها

4

روز اول- ساعت اول:

گفته بودند مرداد نتیجه معلوم می شود. اما دیروز زنگ زدند که پذیرفته شدی، بیا برای ثبت نام. همسرت هم باید بیاید که رضایتنامه را امضا کند. در لیست ذخیره ها بوده ام و چهار نفر انصراف داده اند و نوبت به من رسیده. مدیرشان هم گفت که برای تولد بچه مرخصی میدهند. 

 بامزه، واکنش آقای همسر بود. :)

اداره بود که زنگ زدم خبر دادمش. غر زد و گفت بگذار بیایم خانه حرف بزنیم. 

از قضیه امضا احساس خفت می کردم. حرفها توی سرم می آمد. حرفهای فمینیستی؟ شاید! 

مگر من طفل صغیرم که باید همسرم بیاید رضایتنامه امضا کند؟

مگر کار بد یا خطرناکی میخواهم بکنم؟

مگر اصلا ممکن است بدون اطلاع و موافقت و همکاری او بتوانم کلاس بروم؟

آیا همهء کسانی که اختلاسها و دزدی های کلان توی این کشور کرده اند، زنهایی بوده اند که بی اجازه شوهرهایشان کلاس رفته اند؟

آیا یک زن، نمی تواند هزار تا کار بد و بی قانونی و بی اخلاقی انجام بدهد بدون اینکه شوهرش حتی بو ببرد؟ می تواند! حالا برای یک کار درست فرهنگی دینی معقول و متین بابد رضایت بگیرد؟ 

آنهم اینطوری؟ چرا رضایتنامه نمیدهید ببریم خانه امضا کنند؟ آیا من متقلبم؟

مگر سه تا فرم تکراری پر نکردم و مشخصات جد و آبادم را ننوشتم؟ کتبی پرسیدید آیا شوهرت موافق است؟ نوشتم بله. آیا من دروغ نوشتم؟ 

اگر اینطور است یک آدم متقلب دروغگو به چه درد شما میخورد؟ چنین کسی آیا به صرف امضای همسرش، آدم حسابی میشود؟

اصلا فرض کنیم خدا گفته زن بدون رضایت شوهر حتی تحصیل علم هم نکند؛ آیا این را هم خدا گفته که شوهرش باید بیاید حضوری به شما رضایتش را اعلام کند؟ و حتما شما باید در جریان این رضایت دادن به صریح ترین و موهن ترین شکلش قرار بگیرید؟ 

چرا فکر نمیکنید این مسئلهء داخلی خانواده است و اصلا در حوزهء اختیارات شما نیست؟

چرا فکر نمیکنید از ابتدا ثبت نام کردن زن، خودش به معنای موافقت همسرش است؟ 

 میدانستم همسر با هر کاری که من انجام بدهم موافق است، به شرط آنکه مزاحمتی برای او نداشته باشد. و بدترین مزاحمت این است که بگویی ده دقیقه مرخصی بگیر و یک توک پا بیا فلانجا! البته ممکن است غر بزند اما غر زدنش معنی مخالفت ندارد.


ساعت دوم:

ظهر شد و همسر آمد و دو سه دقیقه بعد:

اینا حرف حسابشون چیه؟ برای چی من باید مرخصی بگیرم بیام اونجا؟ مگر تو بچه کوچولویی؟

خیلی هم دلشون بخواد تو این دوره زمونه کسی بخواد بره درس دین یاد بگیره.

اصلا اومدیم یکی شوهرش ضدانقلاب و ضد دین بود، این که عمرا رضایت نمیده، دیگه زنه حق نداره بره درس بخونه؟ (این آخری واقعا به فکر خودم نرسیده بود!)

نمیدونم برای این جمله بندیها چقدر فکر کرده بود، فمینیستی ترین جملاتی بود که در عمرم ازش شنیدم! تعجب، بیشتر از رضایت من رو وادار به لبخند زدن میکرد. چطور می تونست همون چیزهایی رو که تو دلم بوده، به زبون بیاره؟

گفتم خب باشه. خودت بیا همونجا همینا رو بهشون بگو. 

و زیر لب غر زدم: معلومه که تو رو بیشتر از من قبول دارن! 

میدانستم حرفهای همسر از حب علی نیست. نه واقعا بخاطر دفاع از من، بلکه بیشتر بخاطر مجبور شدن خودش به مرخصی گرفتن است. با این وجود، حرفهاش حال بد ناشی از تحقیر شدنم را بهتر کرد. 


آن روی سکه، عصر دیده شد. 

همسر رفته بود که گل دختر را کلاس ببرد. برگشت و من توی اتاق بودم. همونطور که لباس عوض میکرد، گفت: واقعا زنها خیلی بد رانندگی میکنن!! داشتم دور میزدم یه پژو پارس از دور می اومد، دیدم با این سرعتی که داره میاد و جهتش رو هم تغییر نمیده یه راست میاد میزنه به ماشین. اومد نزدیک، دیدم یه زنی پشت فرمونه! سه چهار سانتی ماشین رسید پیچید اون طرف، آخرش زد آینه رو کج کرد و رفت! اصلا این زنها رانندگی بلد نیستن! 

من توی اتاق از خنده ریسه رفته بودم! :))

آن دفاع ظهر، چنین تهاجمی را در بعدازظهر می طلبید تا به تعادل برسد! 

هیچ وقت مردها در دفاع از حقوق زنها صادق نیستند. هیچ وقت... حتی و بویژه وقتی عاقلانه ترین و منطقی ترین حرفها را بزنند. مردها وقتی نرمال اند که در کمال خودخواهی و بی منطقی، اجازهء نفس کشیدن هم به زنشان ندهند. مگر آنکه آن زن هزینه اش را بدهد.

به این فکر میکنم که همین که کوچولوی تازه واردم کمی بزرگتر شد، رانندگی یاد بگیرم و با ماشین رفت و آمد کنم که بتوانم بچه را خودم ببرم و به همسر زحمت ندهم.

زندگی به من نشان داده زن باید مرد عمل باشد. 

.


روز دوم- ساعت اول: 

صبح بعد از نوشتن متن بالا زنگ زدم به همسر : حالا چه کنم؟ 

اینقدر دور و برش شلوغ بود که به زحمت صدایش را می شنیدم.

گفت برو ببین اگه لازم بود بیام. 

 گفتم میخواهی ببینم اگر قبول کردند، عصری برو امضا کن. عصرها هم هستن. 

گفت باشه. ولی...

گفتم ولی چی؟ کلا موافقی؟ 

 گفت کلا خوشم نمیاد ازشون...

گفتم چرا؟

گفت دگم اند. 

گفتم من که آدم دگمی نیستم.

گفت نه. 

گفتم چاره ای نیست. کار دیگه ای نمی تونم بکنم. جای دیگری هست که بتونم کلاس تفسیر قرآن برم؟ نهج البلاغه یاد بگیرم؟ کلاس اخلاق و احکام آزاد هست؟ منطق و فلسفه جای دیگه ای می تونم بخونم؟ هیچ راه دیگه ای نیست که بتونم این چیزها رو بخونم. مجبورم. بدتر از خانهء کعبه نیست که دست وهابی هاست. حالا حج نریم که وهابی ها اونجان؟ (خودم شرمنده ام از این مثال زدن!) 

گفت باشه. برو.


ساعت دوم: 

با گل دختر رفتیم برای ثبت نام. خانم مسئول ثبت نام، اصل مدارک رو با کپی ها تطبیق داد و دو تا تعهدنامه گذاشت جلوم. یکی برای خودم و یکی برای همسر/پدر. گفت بعد از ظهر نیستیم ولی بیا فعلا خودت به جای شوهرت امضا کن(!) تا بعدا خودش بیاد ببینیم چی میشه. :)

زیر برگه تعهدنامه همسر/پدر نوشته بود: در حضور مسئولین مدرسه امضا شود. محل امضا و اثر انگشت!

آحه عزیز دل من، قانونی که نشه اجراش کرد، چرا میگذاریدش؟ 


.

یکشنبه افتتاحیه اس. و من هم از راه نرسیده، با مرخصی برمیگردم خونه! :|

تحلیل کارشناسی گل دختر از مدرسه:

 دو تا چیز براشون خیلی مهمه! یکی حجاب، یکی همسر! :))

  • ۹۷/۰۶/۲۰
  • مینا ...

از زندگی