این روزها

1

این موقع سال، کشمکش عمه با ما شروع می شد. اوایل ابتدایی بودیم و عمه ته تغاریمان، هنوز مجرد بود. دست ما را میکشید که بیا بنشین دفترت را خط کشی کنیم، یک خط آبی، یک خط قرمز. من فرار میکردم. دفتر رنگی خط کشی شده دوست نداشتم؟ چرا. دفتر همکلاسیها را می دیدم با نقاشی ها و برچسبها و غیره و دلم آب میشد. اما من حوصلهء تزیین کردن نداشتم. 

بعدها گاهی سعی میکردم مثل بقیه با خودکارها و مدادهای رنگی بنویسم و دفترهایم قشنگ و چشم نواز باشند. اما سعیم هیچ وقت طولانی نمیشد. 

در نهایت توی دانشگاه من بودم و یک سررسید و یک خودکار تک رنگ. اگر خودکار آبیم گم یا تمام میشد از دوستان خودکاری قرض میکردم که غالبا رنگی جز آبی داشت، سیاه یا سبز یا قرمز و اینطوری بود که جزوه ام رنگی میشد.


وقتی که بچه ها به دنیای من وارد شدند و من به دنیای بچه ها پا گذاشتم، اهمیت و جذابیت رنگها را برای بچه ها فهمیدم. دنیای من  رنگی تر شد. خیلی رنگی تر. 

بعد با کسی آشنا شدم که هنر تزیین کردن جعبه ها را داشت. از او یاد گرفتم. هم برای کار و هم برای زندگی و خانهء خودم. کشف کردم که زیبایی و رنگارنگی جعبه ها به من اشتیاق نظم دادن و مرتب کردن وسایل را میدهد. 

 هم چنین آدم ها با تزیین کردن، اهمیت و ارزش چیزی را که در نظر خودشان مهم و ارزشمند است، به چشم دیگران می آورند. 


 مدیر گفت کلاس را تزیین کنیم. رشته های باریک و رنگارنگ کاغذها را به یک ریسمان دراز منگنه کردم و یک ریسهء بلند ساختم و از اینطرف تا آنطرف کلاس کشیدم. باد که از پنجره یا کولر می وزید به ریسه ها میخورد و با صدای ملایمی آنها را تکان میداد. 


وقتی نوارهای کاغذی را به هم منگنه می کردم، به رنگهای آنها با دقت نگاه می کردم. خیلی زیبا بودند. از دیدنشان خیلی لذت می بردم. چهار تا نوار کاغذی با رنگهای خیلی ملایم و مهربان کنار هم مرا به شدت به یاد یک نوزاد کوچولو انداخت. انگار که باریکه های کاغذ نبود بلکه یک بچه کوچولوی ناز بود. بوسیدمشان. احمقانه بود ولی نفهمیدم.

چند روز بعد، خانم مدیر گفت که آقای مدیر آمده و کلاس را دیده و گفته این ریسه ها خیلی قشنگند. حرف خانم مدیر را باور کردم، تعریف آقای مدیر را هم. خوشم آمد و لذت بردم و باور کردم.


خیلی ها با خیلی چیزهای رنگارنگتر و گرانبهاتر محیط خودشان را تزیین می کنند و نتیجهء کارشان هم قشنگ تر میشود.

کار من کار خاصی نبود. معمولی بود و ساده. بیش از حد ساده. و ذوق کردن برای یک چیز ساده و معمولی کار احمقانه ای است.

 چرا حرف مدیر را باور کردم؟ می توانست حرفها و تعریفها می توانست صادقانه نباشد. 

آنها سیاستمدار بودند. بعدها فهمیدم. سیاستمدار، تاجر، روانشناس و خیلی خیلی عاقل. می دانید سیاستمدارها چه کار میکنند؟ از چیزی تعریف می کنند که میدانند برای شما اهمیت دارد. حتی اگر در نظر خودشان خیلی هم بی ارزش باشد. زبانی برای چیزی که در نظرشان بی ارزش است، ارزش قائل میشوند، فقط برای اینکه شما را در جناح خودشان نگه دارند.

چرا باور کردم؟ چون خودم آن ریسه ها را دوست داشتم. ساخته بودمشان و ساختن را دوست دارم. برای ساختنشان فکر کرده بودم و آن فکرها را دوست داشتم. چون کارم را حتی با وجود سختی ها دوست داشتم. 

دوست داشتن باعث میشود آدم چیزهایی را باور کند. 

.

حالا دیگر آن روزها گذشته و خیلی دور شده.

اصلا تزیینات مهم نیست. مسئله دوست داشتن چیزهایی است که به تبع خودشان، چیزهای دیگری را دوست داشتنی و باورپذیر و شوق انگیز و لذتبخش می کنند. 

یک چیزی اینجا هست که خراب شده و درست کار نمی کند.

باور کردن و ارزشمند بودن چیزها به سادگی قبل نیست. 

نمیدانم چرا. اما دوست داشتن هر چیزی سخت شده. و زیبایی هر چیزی در حال بی ارزش شدن است.

باز هم اینها خیلی مهم نیست.

 مهم این است که با این حجم دوست نداشتن و لذت نبردن و این احساس بدی که نمیدانم چیست و نمی توانم رویش اسم بگذارم، چه کار کنم. 

مهم این است که قرار است یک نوزاد کوچولو داشته باشم و اگر دوست داشتنش تمام زندگیم را پر نکند، چه کار کنم؟ 

  • ۹۷/۰۶/۱۴
  • مینا ...

اشک

دوست داشتن

نوزاد

ویرانی