این روزها

گفت: خب... پس برگشتی به ده سال قبل...

شاید منظوری نداشت؛ اما معناهای زیادی از همین جمله اش فهمیدم.

این هفته درس ریاضی گل دختر، حل مسئله های مربوط به ساعت بود. حالتی که شروع یک رویداد در امروز و پایانش در فرداست. روشی برای حل اینطور مسئله ها یادشان داده اند و اسمش را گذاشته اند مسئله های سه مرحله ای که مفصلا دخترم برایم توضیح داد.

یک مسئله هم معلم داده بود که هواپیما فلان ساعت از شیراز برخاست و فلان ساعت در مشهد نشست. از همان روش با هم حلش کردیم، جواب شد بیست و شش ساعت و خرده ای. دخترم گفت نمیشود که بیست و شش ساعت. هر روز فقط بیست و چهار ساعت داره. گفتم خب بیشتر از یک روز طول کشیده. یک روز و دوساعت و خرده ای. گفت خیلی ضایع است که از شیراز تا مشهد بیشتر از یک روز طول بکشه! دیدم راست می گوید. دوباره صورت مسئله را دیدیم، نوشته بود بعد از ظهر همان روز به مشهد رسیده. 

گفتم آفرین. اینکه به واقعیت ها دقت کردی، و دیدی جور در نمی آید، باعث شد بفهمیم که مسئله را اشتباه حل کرده ایم. 


 حال امروز با یک مسئله دیگر توی دستش آمده که: مدرسه ساعت پنج و چهارده دقیقه و چهل و هشت ثانیه تعطیل شده و الی آخر... 

می گوید: مامان، نگفته صبح یا بعدازظهر؛ اما اگر به واقعیت ها دقت کنم معلومه که باید بعدازظهر باشه. چون هیچ مدرسه ای پنج صبح تعطیل نمیشه. حتی مدرسه های شبانه! 


+ یافتن، دیدن و توجه کردن به واقعیت ها در زندگی واقعی، به آن آسانی که در یک مسئله ریاضی هست، نیست.

اما اگر بود آیا زندگی بهتر یا آسان تر می شد؟

به نظرم در زندگی وقتهایی هست که نمیشود واقعیت را یافت و شناخت؛ حتی وقتهایی هم هست که اصلا مهم نیست واقعیت چیست...


 

از پنجره نور ملایم عصرگاهی می تابید. و از مستطیل کوچکی بین چارچوب پنجره و دیوارها و نرده ها، تکهء کوچکی از آسمان آبی پیدا بود که ماه سپید در آن دیده می شد. هر چند لحظه، پرواز چلچله ای روی این تصویر خطی میکشید. 

از کوچه صدای سوت کودکی شنیده می شد.

در آغوش من، دخترک سه روزه ام، با تمام هوش و حواسش به روشنایی پنجره خیره مانده بود، گوش میداد. 


لحظه ای از ذهنم گذشت... این تصویر پنجره و ماه و آفتاب عصر و صدای سوت، این را که دخترم با سعی و تقلا می بیند و می شنود، آیا در ذهن خود ثبت می کند؟ این خاطرهء مشترکمان را آیا به یاد خواهد آورد؟ 

چه زمانی؟ (نمیدانم از کجا هفتاد و دو به ذهنم آمد.) هفتاد و دو سال بعد، قطعا من در این جهان نخواهم بود و احتمالا دخترکم پیرزنی هفتاد و دو ساله خواهد بود که چیزی از امروز و این لحظه به یاد ندارد.

ما با هم دیدیم و شنیدیم، اما هیچ گاه دربارهء آن با هم صحبت نخواهیم کرد. هیچ وقت نمی توانم به او بگویم: یادت هست آن روز که از پنجره صدای سوت می آمد و تو به نور نگاه می کردی؟

فکر کردن به گذر زمان آدم را تا مرز دیوانگی می برد... 


به همسر گفتم لباسهای خردسالی گل دختر را از انباری دربیاورد. پله گذاشت و بالا رفت. کیسهء اول مال شش-هفت سالگی بود. کیسهء دوم مال چهار پنج سالگی، گفتم اینها نیست. یک کیسهء سفید بزرگ بوده. گفت نیست. گفتم پس حتما توی چمدانه. چمدان اولی را درآورد. لباسهای دو سال اول تولدش بود. مثل این بود که در تونل زمان به عقب می رفتیم. ده سال...

نشستم و یکی یکی بیرون آوردم. چه آدمی بودم من. حتی بند کلاه نوزادی که توی بیمارستان سرش کرده بودند، حتی لباسهای رنگ و رو رفته و از قطره آهن لک گرفته را هم نگه داشته بودم. دلم پر از غصه شد. دلم برای نوزاد ده سال قبلم تنگ شد. دلم خیلی تنگ شد برای کودکی فرزندی که الحمدلله در کنار خودم دارم و سالم و تندرست است. روزها و سالهای اول تولد گل دخترم از جلوی چشمم مرور شد و هی دلم تنگ شد. چقدر زود گذشت. چطور اینقدر سریع رفت و از دست رفت...

بعد خواهرشوهر با بچه هایش رسید و من هم بساط آبغوره گیری را جمع کردم و همسر چمدان آخری را درآورد که لباسهای بیرون و مهمانی گل دختر بودند. لباسهایی که فصل پوشیدنشان با قد و بالای گل دختر جور نبوده و نو مانده اند. لباس محلی که عمه برایش دوخت و لباسهایی که خودم برایش دوختم...

 خدا را شکر کار اینقدر هست که به آدم مهلت افسرده شدن و غصه خوردن ندهد. فردا مامان و آبجی می آیند که نوزاد کوچولویم را حمام ببریم. جای مادرشوهرم خالی که همیشه میگفت انشاءالله سال دیگه این موقع بچه ای بغلت باشه. 

من همیشه از نگاه کردن به عکسهای قدیمی خوشم نمی آمد. از دیدنشان لذت نمی بردم و از اینجور نوستالژی بازیها بدم می آمد. چون خاطرات قدیمی یا بد و ناخوشند که تکلیفش معلوم است. یا اینکه خاطرات خوش و خوبند. اما این فکر که روزهای خوش رفته اند و دیگر برنمیگردند، اندوهبارشان میکند. 

در عین حال وقتی لباسهای بچه ات را نگه می داری، خود بخود در حال ایجاد لحظات پر از اشک برای آینده هستی. 

 از بین همهء چیزهای خوب دنیا کودکی بچه هایم را کاش می توانستم نگه دارم.

 این را مادری می نویسد که ده سال پیش در چنین روزهایی با خودش میگفت یعنی این بچه ده روزه میشود؟ چند سال بعدش میگفت آه پس کی این بچه دستشویی رفتن یاد میگیرد؟ و بعدتر برای هزارمین بار: پس این بچه کی می تواند خودش...

خدا را شکر کنیم برای زحمتهای مادر بودن. برای شب بیداری ها، غذا خوراندنها، لباس و پوشک تعویض کردنها، دستشویی های نیمه شبانه... اگر این زحمتها نبود، هیچ مادری از کودکی کودکش دل نمیکند و حتی آرزوی بزرگ شدنش را هم نمی کرد. چه رسد به اینکه خودش به دست خودش، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه، بچه اش را به سمت مستقل شدن و توانا شدن و روی پای خودش ایستادن سوق بدهد.

8

خدا شبیه هیچ کس و مثل هیچ چیز نیست. بزرگتر و والاتر از اینه که بشه تصور یا توصیفش کرد. تصویری که از خداوند در ذهن ماست، بیشتر شبیه خود ماست تا خداوند. چون ذهن ما محدود و خداوند نامحدوده.

همهء این حرفها رو خوندم یا شنیدم. اما سوالم این بود که وقتی با خدا حرف میزنیم، دعا می کنیم، درد دل میکنیم، اون چه کسی است که به حرفهای ما گوش میده و حاجتهامون رو می شنوه و پاسخ میده؟ 

این درست که تصویر ذهنی من از خدا، خود خدا نیست، اما وقتی دعا میکنم با کی حرف میزنم؟ با تصویر یا صاحب تصویر؟ 

از تصویر که کاری برنمیاد. تصویر که علی کل شیئ قدیر نیست. 

وقتی که صدا می زنیم یا علام الغیوب و یا ستار الذنوب ، وقتی که صدا می زنیم یا عماد من لا عماد له و یا انیس من لا انیس له، 

مگر چند تا "انیس من لا انیس له" وجود داره که بخواد مورد خطاب ما باشه؟  

شاید ندانیم و هیچ وقت نتوانیم که او را همانطور که هست بشناسیم، اما اسم های نیکویش در دست ما هست، اسم هایی که برازنده جز او نیست و صاحبی جز او ندارد و وقتی صدا بزنی کسی جز او پاسخ نمیدهد...

           وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا  (اعراف.180)